Saturday, August 09, 2008

Fuck it Dude lets go bowling

Labels:

Tuesday, July 29, 2008

ANAGRAM (103)

I cannot eliminate my self from myself.

Labels:

Deep-rest (a music video)

Labels: ,

Thursday, July 03, 2008

آقای معیری، ممنون

یکی از عارضه‌هایِِ زنده‌گی در «غربت» این است که آدم معمولاً از دوستانش آنقدر بی‌خبر است تا اینکه خلاصه «خبرشان می‌رسد.» هر روز خبرِ مرگِ یکی از اهلِ فرهنگ را در اخبار می‌خوانی؛ دوستان، آشنایان، کسانی که شاید شخصاً نمی‌شناختی ولی در شکل‌گیری‌یِ کاری و فرهنگی‌یِ تو بسیار موثر بوده‌اند. با خودم می‌گویم که نوشتن در سوگِ از دست‌رفته‌گان تذویر و خود‌ارضائی‌ست وقتی که در زمان حیاتشان از ایشان ننوشتیم که بدانند چه اندازه به گردنِ ما حق داشته و دارند. اما...

دیروز فرهنگِ معیری هم رفت. و من نه تنها غمگین از این که او دیگر نیست (که سرنوشتِ همه‌یِ ماست) بلکه متاسف از اینم که چه مقدار خاطره و تجربه و دانش و منشِ فرهنگی‌یِ ثبت نشده هم با او رفت و ما را تهی‌دست‌تر گذاشت. یعنی گنجینه‌ای که ما با بی‌دقتی و سر‌-به-‌هوائی از جمع‌آوری و تدوین‌اش غفلت کردیم؛ و می‌کنیم. دلیلِ انقطاعِ فرهنگی همیشه حمله‌یِ مغول نیست؛ کم‌کاری‌یِ ما در ثبت، فهم و امتدادِ تجربه‌ها نیز یکی از دلایلِ این بیماری‌یِ تاریخی‌یِ ماست. معیری دستِ‌کم خودش این همت را داشت که آموزش‌گاهی راه بیندارد و نه تنها تجربه‌هایش را به جوانان منتقل کند، بلکه کمکی هم باشد برایِ ورود و دوام‌شان در تئاتر و سینما. و از این منظر است که من می‌خواهم چند خطی در یاد او بنویسم. نه برایِ آن کسی که دیگر نیست؛ بلکه برای آنچه کرد و همیشه خواهد ماند. باشد که دیگران از زاویه‌هایِ دیگر درباره‌یِ او بنویسند.

من اولین بار فرهنگِ معیری راسالِ ۱۳۷۶ هنگامِ عکاسی از نمایشِ بانو آئویی‌یِ بهرام بیضائی ملاقات کردم. بر‌خلافِ رسمِ معمولِ «آدم معروف‌ها» معیری بسیار خوش‌برخورد و اهلِ خوش-و-بش بود. در همان اولین برخورد هم چند نکته درباره‌یِِ نور و طراحی‌یِ گریم و عکاسی و .... به اصطلاحِ خودمانی «همین طور سرپائی» به بنده گوش‌زد کرد که آموزنده بود. آن روزها، روزهایِ رونق تئاتر بود و همه‌یِ «قومِ مغضوبین» از طرفی و جوانانِ تازه از گردِ راه رسیده از طرف دیگر مشغول به کار. من هم در آن بین در تلاش برایِ ساختنِ نمایشِ اژدهاک به هر دری می‌زدم و با کمک‌هایِ آتیلا پسیانی درها داشتند کم کم باز می‌شدند. در این اثنا من فرهنگ معیری را هر از گاهی سرِ کارهایِ بیضائی
یا حمید امجد می‌دیدم. در یکی از این دیدارها معیری از تلاشِ من برایِ اجرایِ اژدهاک خبردار شد و پرسید: «برایِ گریم چه فکری کردی؟» من هم مفصل فکرهایم را برایش گفتم؛ چرا که از چهره‌اش معلوم بود که واقعاً علاقه‌مند است و محضِ وقت‌گذرانی سوآل نمی‌کند. بعد هم گفت «من یه دانشجوئی می‌شناسم که خیلی به این کار علاقه‌منده و اگه اجازه بدین بیاد در محضرِ شما چیز یاد بگیره!» پرسیدم «شاگردِ شماست؟ اسمش چیه؟» گفت «اسمش فرهنگ معیری‌ئه.» من کمی گیج، کمی خجالت‌زده گفتم «سر به سر می‌ذارین آقایِ معیری» گفت «نه جونِ مامان» گفتم «ما هیچ بودجه‌ای هم نداریم واسه این کار.» گفت «نگران نباش.»
این پیشنهاد برایم باور کردنی نبود، به همین دلیل راستش چندان پی‌اش را نگرفتم. اما معیری جدی بود. چند روز بعد زنگ زد و جویایِ اینکه کارها چطور پیش می‌رود و ... با اینکه اجرایِ ا‌‌‌ژدهاک تا یک‌سال و نیم پس از آن عملی نشد، با این حال معیری با تمامِ تنگی‌یِ وقت سرِ قول‌اش ماند و طراحی‌ی گریمِ نمایشِ اژدهاک را انجام داد. حتا چند باری هم در طولِ اجراهایِ عمومی به تئاترِ شهر آمد تا مطمئن شود که گریمور‌هایِ تئاترِ شهر طرح را درست اجرا می‌کنند. و این جلسات تبدیل می‌شد به کلاسِ گریم برایِ گریمورّهایِ تئاترِ شهر. ما همه با دهن باز می‌دیدیم که چطور معیری با بالا-پائین کردن یک خط ظریف، به چهره‌یِ بازیگر شخصیت می‌دهد.

بعد از اژدهاک امکانِ همکاری‌یِ مجدد پیش نیامد ولی رابطه‌یِ دوستانه برقرار بود. معیری مدام اخبار کارهایم را تعقیب می‌کرد و گاه کسانی را به من معرفی یا مرا به کسانی معرفی می‌کرد که به نظرش برایِ کارهایِ آینده مفید بودند. این خلق و خویِ‌ معیری بود که آدم‌ها را با هم آشنا می‌کرد و به قولِ معروف آدم‌ها را به هم «جوش می‌داد.» به نظرم خیلی از بازیگرانِ جوان مدیونِ این اخلاقِ معیری هستند.

بعد‌ از مدتِ کوتاهی آزادی‌یِ مختصر در فضایِ تئاتر و امکان کار کردن برایِ اغلبِ اهلِ تئاتر و به خصوص جوانانِ هم‌نسلِ من، وضع دوباره بد شد و سانسورِ و بی‌نظمی و ناتوانی‌یِ مدیریتِ تئاتر در سامان دادنِ بودجه‌یِ اندکِ تئاتر، کلِ تئاترِ ایران را به اوضاعِ‌ماقبلِ دومِ خرداد پرتاب کرد. به خصوص بعد از بر سرِ کار آمدنِ مجید شریف خدایی که گُلِ ناتوانی‌یِ مدیریتی و ناآگاهی‌یِ هنری‌اش را به سبزه‌یِ «دو-به-هم-زنی» و ایجادِ تفرقه در بینِ هنرمندان آراسته بود، امکانِ کار و فعالیت در فضایِ تئاتر هر روز کمتر و کمتر می‌شد. بعد از این که گروهِ کوچکِ من از این جا رانده و از آن جا مانده در حالِ از هم پاشیدن بود، فرهنگ معیری با سخاوتِ بی‌کران به ما پیشنهاد کرد که در یکی از اتاق‌هایِ آموزشگاه‌اش، بدون پرداختِ حتا یک شاهی، تمریناتِ نمایشِ ماما گودریلا را ادامه دهیم. ما عصرها، بعد از کلاس‌هایِ معیری در آن اتاقِ کوچک تمرین می‌کردیم و معیری در دفترش می‌نشست و سیگار دود می‌کرد و منتظر می‌ماند تا کارِ‌ ما تمام شود. گاهی هم، خیلی به ندرت می‌آمد بخش‌هایی از کار را تماشا می‌کرد. چیزی هم نمی‌گفت. می‌گفت «وقتش که شد، خبرت می‌کنم.» با این حال همیشه راهِ حلی برایِ مشکلاتِ تکنیکی پیشنهاد می‌کرد که به عقلِ هیچ جنی هم خطور نمی‌کرد و فقط در قوطی‌یِ مردِ با تجربه‌ای مثلِ او پیدا می‌شد.
بعد از این که ماما گودزیلا «در بازبینی‌یِ هیأتِ نظارت مردود اعلام شد» گروهِ ما دست از پا درازتر، خانه‌نشین شد. ما کاملا ناامید شده بودیم و به اصطلاحِ «بی‌خیالِ ماجرا.» اما معیری دست‌بردار نبود. هر چند روز یک‌ بار زنگ می‌زد با خنده می‌گفت که «ارباب، ما رو کی استخدام می‌کنی؟ یه کاری دس بگیر دیگه.» ولی با این همه تولیدِ نمایش غیرِ ممکن شده بود و من هم خسته و ناامید شده بودم.
آخرین باری که امکانِ کارگردانی‌یِ یک نمایش برایم فراهم شد، زمانی بود که حمید امجد برایِ چند روزی به شکلِ نیم‌بند مدیریتِ خانه‌یِ نمایش را به عهده گرفته بود و از من خواست که نمایشی را در آن‌جا اجرا کنم؛ با بازی‌یِ اتیلا پسیانی و بر اساسِ متنی که محمد چرمشیر در امتداد تمرین‌ها برایمان بنویسد و نامش: مردِ پنجم. همان موقع به معیری زنگ زدم که بداند دوباره دارم کار می‌کنم. معیری ناخوش بود و نمی‌توانست بیاید پایِ تلفن. چند روز بعد با این که هنوز شدیداً مریض بود زنگ زد و ابرازِ خورسندی و اینکه «حالم که بهتر شد میام ببینم چه فکری واسه گریم می‌شه کرد» .... مردِ پنجم هم مانندِ بسیاری از کارهایِ تئاتری‌یِ من در ایران، با این که آماده شده بود، ولی هرگز اجرا نشد.
آن گفت‌وگویِ تلفنی‌یِ در بستر بیماری آخرین گفت‌وگویِ من با فرهنگِ معیری بود. من بدون خداحافظی با دوستان ایران را ترک کردم و برایِ مدت‌هایِ مدید از کسی خبری نداشتم جز از راهِ خواندنِ اخبارِ کارشان در اینترنت. یک بار هم که دفترچه‌یِ تلفن‌ام را گذاشتم جلوم و به تمامِ دوستانم در ایران زنگ زدم، دستم به معیری نرسید.

گمان نمی‌کنم که من تنها کسی بوده باشم که مورد چنین الطافی از جانبِ معیری قرار گرفته بود. این‌گونه حمایت‌ها و تشویق‌ها بخشی از شخصیتِ او بود و شامل هر کسی که با او رابطه داشت می‌شد. وگرنه دلیلی نداشت که معیری به جوانِ ناشناسِ تازه از گردِ راه رسیده‌ای چون من این همه توجه کند. آن هم در جوِ مملو از بی‌اعتمادی و پر از حسادتِ فضایِ هنری‌یِ ایران که زیرِ آب همدیگر را زدن همیشه منفعت‌اش از دوستی و پشتیبانی‌یِ‌ از یکدیگر بیشتر است.
چیزی را هم باید در اینجا اضافه کنم: معیری تنها کسی نبود که در آن روزهایِ بد کمکم کرد و مشوقم بود که دل‌سرد نشوم. اصغر همت، محمود استادمحمد، بهروز غریب‌پور، حسین مسافرآستانه، آتیلا پسیانی، محمدرضا اصلانی و خیلی‌هایِ دیگر هر کدام به تنهائی و در حد توانِ خود از هیچ کمکی مضایقه نکردند. آنچه مرا به حیرت می‌اندازد این است که چرا این محبت‌ها، حسنِ نیت‌ها و مهربانی‌ها هیچ وقت به هم نمی‌رسند و با هم ملاقات نمی‌کنند. در فضایِ بی‌اعتمادی‌یِ ‌بوجود آمده در ایران، بسیاری از اهلِ فرهنگ سال‌هاست که از هم بی‌خبرند. این فاصله‌ها باعثِ راکد ماندن و به هرز رفتن همه‌یِ آن انرژی‌های مثبتی می‌شود که این عزیزان در خود دارند و هرگز از پیشکش‌اش دریغ نورزیده‌اند.

رابطه‌یِ اهلِ فرهنگ و هنر با یکدیگر یکی از ضروریاتِ زایشِ فرهنگی‌ست. منظورم این نیست که مدام قربان‌-صدقه‌یِ هم برویم و به هم جایزه بدهیم. رقابت‌ و چشم-هم-چشمی هم البته امری‌ست طبیعی در حیطه‌یِ هنر. اما بیائید همه‌یِ تقصیر‌ها را به گردنِ‌ حکومت‌ها (که در چند هزار سالِ گذشته عینِ هم بوده‌اند) نیندازیم و برایِ احترام گذاشتن به فرهنگ و به یکدیگر منتظر معجزه نباشیم.
فرهنگِ معیری این فرهنگ را داشت که نقطه‌یِ ارتباط و آشنائیِ اهل تئاتر و سینما باشد و تجربه‌هایش را با جوانان تقسیم کند. آقایِ معیری، ممنون!‌
This text was first published on Zamaneh.

Labels: ,

Saturday, April 05, 2008

“I ache in all the places where others get pleasure.” – Antonin Artaud

Labels: ,

Friday, April 04, 2008

Qué?


What could possibly top the Global Warming? Here, we got a man pregnant, mothafucka!
A US man who is six months pregnant

ANAGRAM (102)

“impossible”
i’m possible

Labels: