Monday, April 07, 2003

پدرخوانده

گفته بود: "نه!". ولی محبوبه اصرار کرده بود: "ببين چه نازه" و طوری نگاه کرده بود که نه گفتن سخت تر از هميشه شده بود. "بعدش هم شما از کی سنتی شدی آقای ِ روشنفکر ِ سابق که حالا دلت پسر خواسته؟"
کاش سنتی بود. کاش شده بود. کاش ... مدير ِ پرورشگاه هم با اين نظر موافق بود که مراقبت از دختر سخت تر است. محبوبه گفت: "حاج آقا هر پسری نگاه ِ بد بندازه به دخترمون، خودمون شيکمشو سفره می کنيم؛ اصلا ً می کشيمش" و غش غش خنديده بود
و حالا حتما ً دارد جايی هق هق گريه می کند. "می کشمش".
گفته بود: "نه!". ولی نه، محبوبه دست بردار نبود. نفهميد. در تمام ِ اين پانزده سال نتوانست بفهمد. نخواست که بفهمد. و حالا فهميده است. چه فهميدنی! کاش اصلا ً نفهميده بود حالا؛ حالا که ديگر کار از کار گذشته.
گلناز بدجوری ترسيده. انگار تازه کم کم دارد می فهمد که چه کرده است؛ چه کرده اند.
"بابا حالا فکر می کنی مامان کجاست؟"
"به من نگو بابا!"
گلناز هم می زند زير ِ گريه. همه گريه می کنند. کاش او هم می توانست. کاش همان پانزده سال پيش گريه کرده بود. کاش با گريه گفته بود که چرا "نه". شايد گريه کمک اش می کرد تا توضيح بدهد. گريه هميشه کمکی ست برای ِ
حرف زدن، برای ِ فهماندن، برای ِ اقناع. همان طور که محبوبه گريه کنان قانع اش کرده بود تا گلناز زا بياورند خانه؛ که بپذيردش؛ که دخترشان شود. نه "سوگلی ی ِ رختخواب ِ تو حيوون ِ حشری ی ِ کثافت" که محبوبه گفت و رفت.
و حالا محمود هم گريه می کند. ولی چه فايده. ديگر کار از کار گذشته. حالا حتا گريه هم ديگر کمک نمی کند. کاش خدا گريه را نيافريده بود. کاش خدا هيچ چيز را نيافريده بود.

April 6, 2003
Ejby
Vahid©2003

An English Translation of this short story can be find here.

Labels: