Monday, March 17, 2003

Two years + 8 days = 738



Azdahak-Vahid©1998

اميد


مرثيه ی ِ خِرَد
آب ِ دهان ِ مرده را
جويباری عفن
تا به گوش ِ کران
ترسيم می کند.
لابه ی ِ آزادی
در قاپ ِ نشسته به کج
خربچه گان را
لالاای خواب آشوب می خواند.
در هر کوچه ای
جنده ای عفيف
چله نشسته است.
چادر نماز ِ مادران را
به آب ِ منی
غسل می دهند
و دلشوره ی ِ آبستنی
ريش ِ مردکان ِ کوسه را
در استخوان های ِ شهر
دفن می کند.

رميده از سايه ی ِ نگاهی
خزيده در قفس ِ غير
آرامش را در کوچه های ِ جهان
به گدايی نشسته است
دخترک ِ نازک ِ غم
که وقت ِ خنده اش بود.

حادثه نشانه ای ست از هيچ
و جهان ِ حادث
ظهور را
در خمار ِ قديم ِ انتظاری
چمباتمه زده است.

دعوا بر سر ِ نان بود
مرگ را بهانه کرديم.


The red numbers above indicate the number of days I have been in Denmark!

Thursday, March 13, 2003

عيساای ديگر

تکه ای از گوشت ِ دست ِ من
در پس ِ ميخ ِ آهنينن ِ سخت
در دل ِ چوب ِ صليبم
دفن شده است.

عروجم به ديگرسو نيست؛
مرگ ِ تن است
در منجلاب ِ روح.
آمين!

Labels: ,

Wednesday, March 12, 2003


Welcome-Vahid©2001

Tuesday, March 11, 2003

سنگسار ِ کلام

سحرگاهان
کتاب ِ مقدس از سقف باريدن
باريدن گرفت.
مذاب ِ کلمات
در پياله ی ِ کفر
ِرِنگ ِبی رمقی را
به تلنگر ِ سقوط
رقصيدند.


در بستر ِ عمومی ی ِ عشق
در چنبر ِ تنهايی
به خواب رفته
گناه ِ آخرين.


نون
رَنگ ِ نگاه ِ تو را
دايره می زند
و قلم
سر از تيررس ِ سايه ی ِ سردت
می دزدد.
پرده ی ِ دالان ِ شايعه
لرزش ِ شرم را
در تشنج ِ سوگندهای ِ پاک
به غشغشه
نشسته است.


ُرُمبيدن ِ سقف ِ تقدس
از وزن ِ کلام
چادر ِ مهيبی از تطهير
بر جسد ِ معصيت پوشيد.


بر گوری بی نشان،
زوزه ی ِ سگی چلاق
باران ِ آمرزش را
در گندآب ِ آسمان
می گريد.

Labels: ,

Monday, March 10, 2003

Isn't it stupid of Iraqi government to destroy those Alsamud since Americans are obviously going to attack them anyway?


Comments

Sunday, March 09, 2003

It was today. Two years ago in such day I arrived in Denmark in 2001. Not much to say actually. The only thing I can do is to repeat the Danish poet, Benny Andersen's words in a poem called Rural Station:


One March day you are sitting
numb in a cold train.
With a hyperdermic needle
you are shot into the heart of Jutland
[...]
You turn back, dizzy
lose your way in this strange land.
Forget path and errand.
Notice only how the thick earth of Jutland
clutches your shiny shoes.


Comments

Friday, March 07, 2003


Pseudohome-Vahid©2002-Ejby

Pseudohome
If I were to have a Home one day
One sunny day
I would paint the walls black
And would plant
A small tree of shadow
In the cellar
Whose water might be pain
Whose flower scream.


Comments

Thursday, March 06, 2003

بهانه ی ِ پرواز

آبی تر از هميشه
دست هايت را
در قفس ِ مرده ی ِ مرغ ِ عشق
رها می کنم،
پرواز را
بهانه می کنم.

بهتان
پرنده ی ِ افليجی ست
خزيده در مغاک ِ اشک؛
گريه هايت را بشور.

آبی تر از هرگز
بهانه را
در قفس ِ دست هايت
پرواز می دهم
آواز می دهم
آبی ی ِ چشم هايت را.

Labels: ,

Wednesday, March 05, 2003


Zebra by the Sink-Vahid©2003


Comments

Tuesday, March 04, 2003

Manifesto #1
It's always nice to have somebody to live with.

Manifesto #2
It's always nice to have somebody to leave.


Comments