مرا به خاطر نسپار، اما فراموش هم نکن
کلمه ای که می خواستم را به خاطر نمی آورم. همه جا را دنبالش گشتم. انگار که من خیالاتی شدم؛ چنین کلمه ای انگار اصلا ً وجود ندارد. معین و دهخدا را هم از سر تا ته خواندم. نیست. پس من چرا فکر می کنم که این کلمه بایست وجود داشته باشد. چرا وجود ِ چیزی که هیچوقت وجود نداشته بایستی این قدر مهم باشد؛ این قدر پریشان کننده، این قدر هراس انگیز باشد؟ من چه مرگم شده است. هر شب همین وقت؛ یعنی درست وقتی که سر ِ شب صبح می شود، جلد ِ بعدی ی ِ فرهنگ لغت را از زیرزمین در می آورم و از ترس ِ اینکه مبادا صبح خواب بمانم وبه کارهایم نرسم در میان ِ اوراق ِ پوسیده ی ِ کتاب به دنبال ِ کلمه ی ِ مورد ِ نظر می گردم. با این خیال که اگر امشب را بیدار بمانم، فردا را حتما ً سر ِ وقت به رختخواب خواهم رفت و نتیجتا ً از پس فردا زنده گی ام یک نظم ِ معمول، به خود خواهد گرفت؛ نظمی که شاید مرا به نحوی به دنیای ِ آدم های ِ طبیعی ربط دهد. ولی افسوس. نه تنها تمام ِ روز را مثل ِ جسد توی ِ رختخواب افتاده ام و به هیچ کاری در طول ِ روز نمی رسم، بلکه این کلمه ی ِ لعنتی هم بیش از پیش مشوشم می کند.
مدت ها فکر می کردم که این کلمه با سین شروع می شود. ولی نمی توانستم پیدایش کنم. یعنی همه ی ِ کلماتی که با سین نوشته می شودرا در فرهنگ ِ لغت مطالعه کردم. ولی کلمه ی ِ مورد ِ نظرم پیدا نمی شد. رفتم به بازار ِ کهنه فروش ها و یک فرهنگ ِ عربی خریدم. با خودم فکر کردم شاید کلمه ای که دنبالش می گردم عربی باشد. نمی دانستم که این عقیده قرار است به چه قیمتی تمام شود. یعنی اگر بشود در زبان ِ دومی دنبال ِ کلمه ای کشت که در زبان ِ خودت یافتنی نیست، این امکان به شکل ِ بالقوه وجود دارد که آدم بعد از اینکه مطمئن شد کلمه ی ِ مربوطه در زبان ِ دوم هم غیر ِ قابل ِ دستیابی ست وسوسه شود که به سراغ ِ زبان ِ سوم و چهارم و ... برود. و این جاست که آدم ممکن است یک روز به خیابان برود و بدون ِ اینکه خودش متوجه باشد از آدم ِ بغل دستی اش بپرسد که " ببخشین، این تقویم مال ِ امساله ؟"
بله. حساب ِ روزها و سال ها از دست ِ آدم در می رود. تنها حسی مبهم از زمان در ته ِ ذهن آدم ، مثل ِ خاطرهای گنگ، همچون شبح پدیدار می شوند و بعد که می خواهی دنبالشان را بگیری به سرگیجه می افتی. زمان فقط سرگیجه است. عین ِ همین مرز ِ ناملموس ِ تاریکی و روشنی که بی آنکه بفهمی روزی را به روز ِ دیگر وصل می کند. یا در زمستان ها شبی را به شبی دیگر. اینجا انتهای ِ تحمل ِ طبیعت است. انگار روز و شب تحملشان تاق شده و قرار گذاشته اند که سال را بین ِ خودشان تقستم کنند. شش ماه مال ِ روز؛ شش ماه هم مال ِ شب.
در همین لحظه های ِ گذر ِ روز از روز یا شب از شب، در همین لحظات ِ آرام ِ مه آلود که تعریف ِ همه چیز دستخوش ِ حضور ِ پُر طمأنینه ی ِ رخوت ِ سنگین ِ مه است کلمه ای که پیدایش نمی کنم مثل ِ خارش ِ کف پا توی ِ پوتین ِ سربازی، سر ِ صف ِ صبحگاه تمام ِ هستیم را مختل می کند. کلمه ای که هیچگاه نمی یابیش. کلمه ای که در هیچ زبانی نیست. اما تو مطمئنی که بایست باشد. نه اینکه قبلا ً جایی دیده ای اش. اما فقدانش همچنان درد ِ شبهای ِ کسالت آور را دوچندان می کند و روزها روز به روز تهوع آورتر می شوند. حتا اگر دیگرزمان را حس نکنی، فقدان ِ آن چه که هیچ مبدائی و ریشه ای جز ابهامی تلخ در ذهنت ندارد لحظات را تحمل ناپذیرتر از آنچه که هستند می کند.
چه خوب است که آدم گاه دنبال ِ کلمه ی ِ موهومی بگردد که اصلا ً وجود ندارد؛ هیچ وقت وجود نداشته. این طور آدم تصور می کند زنده گی ی ِ احمقانه اش هدفی را دنبال می کند.
مدت ها فکر می کردم که این کلمه با سین شروع می شود. ولی نمی توانستم پیدایش کنم. یعنی همه ی ِ کلماتی که با سین نوشته می شودرا در فرهنگ ِ لغت مطالعه کردم. ولی کلمه ی ِ مورد ِ نظرم پیدا نمی شد. رفتم به بازار ِ کهنه فروش ها و یک فرهنگ ِ عربی خریدم. با خودم فکر کردم شاید کلمه ای که دنبالش می گردم عربی باشد. نمی دانستم که این عقیده قرار است به چه قیمتی تمام شود. یعنی اگر بشود در زبان ِ دومی دنبال ِ کلمه ای کشت که در زبان ِ خودت یافتنی نیست، این امکان به شکل ِ بالقوه وجود دارد که آدم بعد از اینکه مطمئن شد کلمه ی ِ مربوطه در زبان ِ دوم هم غیر ِ قابل ِ دستیابی ست وسوسه شود که به سراغ ِ زبان ِ سوم و چهارم و ... برود. و این جاست که آدم ممکن است یک روز به خیابان برود و بدون ِ اینکه خودش متوجه باشد از آدم ِ بغل دستی اش بپرسد که " ببخشین، این تقویم مال ِ امساله ؟"
بله. حساب ِ روزها و سال ها از دست ِ آدم در می رود. تنها حسی مبهم از زمان در ته ِ ذهن آدم ، مثل ِ خاطرهای گنگ، همچون شبح پدیدار می شوند و بعد که می خواهی دنبالشان را بگیری به سرگیجه می افتی. زمان فقط سرگیجه است. عین ِ همین مرز ِ ناملموس ِ تاریکی و روشنی که بی آنکه بفهمی روزی را به روز ِ دیگر وصل می کند. یا در زمستان ها شبی را به شبی دیگر. اینجا انتهای ِ تحمل ِ طبیعت است. انگار روز و شب تحملشان تاق شده و قرار گذاشته اند که سال را بین ِ خودشان تقستم کنند. شش ماه مال ِ روز؛ شش ماه هم مال ِ شب.
در همین لحظه های ِ گذر ِ روز از روز یا شب از شب، در همین لحظات ِ آرام ِ مه آلود که تعریف ِ همه چیز دستخوش ِ حضور ِ پُر طمأنینه ی ِ رخوت ِ سنگین ِ مه است کلمه ای که پیدایش نمی کنم مثل ِ خارش ِ کف پا توی ِ پوتین ِ سربازی، سر ِ صف ِ صبحگاه تمام ِ هستیم را مختل می کند. کلمه ای که هیچگاه نمی یابیش. کلمه ای که در هیچ زبانی نیست. اما تو مطمئنی که بایست باشد. نه اینکه قبلا ً جایی دیده ای اش. اما فقدانش همچنان درد ِ شبهای ِ کسالت آور را دوچندان می کند و روزها روز به روز تهوع آورتر می شوند. حتا اگر دیگرزمان را حس نکنی، فقدان ِ آن چه که هیچ مبدائی و ریشه ای جز ابهامی تلخ در ذهنت ندارد لحظات را تحمل ناپذیرتر از آنچه که هستند می کند.
چه خوب است که آدم گاه دنبال ِ کلمه ی ِ موهومی بگردد که اصلا ً وجود ندارد؛ هیچ وقت وجود نداشته. این طور آدم تصور می کند زنده گی ی ِ احمقانه اش هدفی را دنبال می کند.

<< Home