چند کلمه با آقای ِ ابطحی
متن ِ زیر پس از انتشار ِ مطلب ِ آقای ِ ابطحی در وبلاگشان ـ که اکنون از کار افتاده ـ نوشته و برای ِ سایت گویا فرستاده شد. ولی سایت ِ گویا ـ که گاه چیزهایی از من منتشر من کند ـ به هر دلیل از انتشار ِ این متن خودداری کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند کلمه با آقای ِ ابطحی
نوشته ی ِ وحید عوض زاده
آقای ِ ابطحی
من متاسفانه نمی توانم بپذیرم که شما فقط "محمد علی ابطحی" هستید، حتا در وبلاگ ِ شخصی تان. نمی شود و نباید فراموش کرد که شما جزئی از ارکان ِ قدرت ِ سیاسی ی ِ جمهوری ی ِ اسلامی هستید و لاجرم مسئول. این که حالا بر حسب اتفاق حضرت ِ عالی آدم تُپل ِ خنده روی ای هم تشریف دارید چندان تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند.
در یادداشت ِ کوتاه ِ شما خواننده دچار این احساس می شود که جناب عالی گویا همین چند دقیقه پیش از کرات ِ دیگر به ایران وارد شده اید و کاملا ً از وضع ِ موجود بی خبر بوده اید و به همین واسطه از شنیدن ِ اینکه افراد را در زندان های ِ ایران شکنجه می کنند دچار حیرت گشته اید و با تعجب فرموده اید که "خدا کند دروغ باشد." می گویند ملایی وضو ساخته، به مسجد می رفت. ناگهان سگ ِ ولگردی خودش را جلوی ِ ملا تکاند و آب ِ بدنش را بر روی ِ وی ریخت. ملای ِ مربوطه که حال و حوصله ی ِ وضوی ِ دوباره نداشت، فرمود: "انشا الله که گربه بود!" حالا حکایت ِ شماست. این چیزهایی که شما "افشا" کرده اید را هر کودک خردسالی هم می داند. این ها نه تنها دردی از کسی دوا نمی کند بلکه ای بسا موجب ِ تشدید ِ فشار بر این وبلاگ نویسان هم بشود، در مملکتی که حتا رئیس جمهورش لولوی ِ سر ِ خرمن است و شما هم معاونش.
چرا فکر می کنید که "از همه وحشتناک تر" فشار آوردن بر دخترک ِ بی دفاعی ست برای ِ اعتراف به داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی با دوستان ِ "سرشناس ِ سیاسی ی ِ اصلاح طلب" ِ شما؟ انگار نه انگار آنکه شکنجه شده آن خانوم است و نه دوستان ِ شما. نه آقا، وحشتناک تر از همه این است که در ایران همین که آدم پایش به هر مکان ِ قضایی یا انتظامی رسید باید فاتحه ی ِ آرامش و احترام و حقوق شهروندی و ای بسا حق ِ حیات را خواند. زندانی ی ِ سیاسی که هیچ، آدم بایست دعا کند که حتا برای ِ تصادف راننده گی هم هجبور به رفتن به کلانتری نشود.
اصلا این ملاقات ِ شما با این وبلاگ نویسان برای ِ بازرسی و پیگیری ی ِ آنچه بر ایشان گذشت بوده یا شبهه ـ بازجویی ای برای ِ مطمئن شدن از پاک ماندن ِ دامن ِ ملکوتی ی ِ خود و دوستان تان حتا پس از آن همه شکنجه و توهین و تحقیر که بر این جوانان رفت. اصلا ً شما خجالت نمی کشید در کشوری صاحب ِ مقام هستید که داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی جرم ِ سیاسی محسوب می شود؟ کلمه ی ِ "تجاوز" در نوشته ی ِ شما یعنی چه؟ یعنی اگر دختری دوست پسر داشته باشد، مورد ِ تجاوز قرار گرفته است. دایره ی ِ لغات ِ شما آدم را یاد همان بازجوها می اندازد.
این که شما بابت ِ حقوقی که از بیت المال ِ مملکت می گیرید حالا تحت ِ عنوان ِ دهن ـ پُرـ کُن ِ "هیات ِ نظارت بر اجرای ِ قانون ِ اساسی" مجبورید هر از چندگاهی سری به زندان ها بزنید و غیره به خودتان مربوط است. ولی اینکه عوض ِ اقدام ِ مقتضی در مواردی چون بازداشت ِ وبلاگ نویسان به اداـ اطوار ِ روشنفکری متوسل شوید، جز تظاهر و خود را به کوچه ی ِ علی چپ زدن چیزی نیست.
این که چطور در زندان ها از این افراد اعتراف گرفته اند و به توبه واداشته اند مطلب پیچیده و پنهانی نیست. آن چه مهم است و شاید از عهده ی ِ شما برآید رسیده گی به این موارد ِ نقض ِ حقوق ِ بشر است. اگر کاری از دستتان بر نمی آید، لطفا ً چس ناله هم نکنید و دعا نکنید که "خدا کند دروغ باشد" و نگران ِ جواب دادن به "مردم و تاریخ" هم نباشید.
نوشته ی ِ وحید عوض زاده
آقای ِ ابطحی
من متاسفانه نمی توانم بپذیرم که شما فقط "محمد علی ابطحی" هستید، حتا در وبلاگ ِ شخصی تان. نمی شود و نباید فراموش کرد که شما جزئی از ارکان ِ قدرت ِ سیاسی ی ِ جمهوری ی ِ اسلامی هستید و لاجرم مسئول. این که حالا بر حسب اتفاق حضرت ِ عالی آدم تُپل ِ خنده روی ای هم تشریف دارید چندان تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند.
در یادداشت ِ کوتاه ِ شما خواننده دچار این احساس می شود که جناب عالی گویا همین چند دقیقه پیش از کرات ِ دیگر به ایران وارد شده اید و کاملا ً از وضع ِ موجود بی خبر بوده اید و به همین واسطه از شنیدن ِ اینکه افراد را در زندان های ِ ایران شکنجه می کنند دچار حیرت گشته اید و با تعجب فرموده اید که "خدا کند دروغ باشد." می گویند ملایی وضو ساخته، به مسجد می رفت. ناگهان سگ ِ ولگردی خودش را جلوی ِ ملا تکاند و آب ِ بدنش را بر روی ِ وی ریخت. ملای ِ مربوطه که حال و حوصله ی ِ وضوی ِ دوباره نداشت، فرمود: "انشا الله که گربه بود!" حالا حکایت ِ شماست. این چیزهایی که شما "افشا" کرده اید را هر کودک خردسالی هم می داند. این ها نه تنها دردی از کسی دوا نمی کند بلکه ای بسا موجب ِ تشدید ِ فشار بر این وبلاگ نویسان هم بشود، در مملکتی که حتا رئیس جمهورش لولوی ِ سر ِ خرمن است و شما هم معاونش.
چرا فکر می کنید که "از همه وحشتناک تر" فشار آوردن بر دخترک ِ بی دفاعی ست برای ِ اعتراف به داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی با دوستان ِ "سرشناس ِ سیاسی ی ِ اصلاح طلب" ِ شما؟ انگار نه انگار آنکه شکنجه شده آن خانوم است و نه دوستان ِ شما. نه آقا، وحشتناک تر از همه این است که در ایران همین که آدم پایش به هر مکان ِ قضایی یا انتظامی رسید باید فاتحه ی ِ آرامش و احترام و حقوق شهروندی و ای بسا حق ِ حیات را خواند. زندانی ی ِ سیاسی که هیچ، آدم بایست دعا کند که حتا برای ِ تصادف راننده گی هم هجبور به رفتن به کلانتری نشود.
اصلا این ملاقات ِ شما با این وبلاگ نویسان برای ِ بازرسی و پیگیری ی ِ آنچه بر ایشان گذشت بوده یا شبهه ـ بازجویی ای برای ِ مطمئن شدن از پاک ماندن ِ دامن ِ ملکوتی ی ِ خود و دوستان تان حتا پس از آن همه شکنجه و توهین و تحقیر که بر این جوانان رفت. اصلا ً شما خجالت نمی کشید در کشوری صاحب ِ مقام هستید که داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی جرم ِ سیاسی محسوب می شود؟ کلمه ی ِ "تجاوز" در نوشته ی ِ شما یعنی چه؟ یعنی اگر دختری دوست پسر داشته باشد، مورد ِ تجاوز قرار گرفته است. دایره ی ِ لغات ِ شما آدم را یاد همان بازجوها می اندازد.
این که شما بابت ِ حقوقی که از بیت المال ِ مملکت می گیرید حالا تحت ِ عنوان ِ دهن ـ پُرـ کُن ِ "هیات ِ نظارت بر اجرای ِ قانون ِ اساسی" مجبورید هر از چندگاهی سری به زندان ها بزنید و غیره به خودتان مربوط است. ولی اینکه عوض ِ اقدام ِ مقتضی در مواردی چون بازداشت ِ وبلاگ نویسان به اداـ اطوار ِ روشنفکری متوسل شوید، جز تظاهر و خود را به کوچه ی ِ علی چپ زدن چیزی نیست.
این که چطور در زندان ها از این افراد اعتراف گرفته اند و به توبه واداشته اند مطلب پیچیده و پنهانی نیست. آن چه مهم است و شاید از عهده ی ِ شما برآید رسیده گی به این موارد ِ نقض ِ حقوق ِ بشر است. اگر کاری از دستتان بر نمی آید، لطفا ً چس ناله هم نکنید و دعا نکنید که "خدا کند دروغ باشد" و نگران ِ جواب دادن به "مردم و تاریخ" هم نباشید.
موخره: بنده هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم به خودم می گویم که "بی خیال ِ سیاست؛ تو رو سننه." ولی انگار نمی شود کاریش کرد.
Labels: مقاله

0 Comments:
Post a Comment
<< Home