
Friday, December 31, 2004
چند کلمه با آقای ِ ابطحی
نوشته ی ِ وحید عوض زاده
آقای ِ ابطحی
من متاسفانه نمی توانم بپذیرم که شما فقط "محمد علی ابطحی" هستید، حتا در وبلاگ ِ شخصی تان. نمی شود و نباید فراموش کرد که شما جزئی از ارکان ِ قدرت ِ سیاسی ی ِ جمهوری ی ِ اسلامی هستید و لاجرم مسئول. این که حالا بر حسب اتفاق حضرت ِ عالی آدم تُپل ِ خنده روی ای هم تشریف دارید چندان تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند.
در یادداشت ِ کوتاه ِ شما خواننده دچار این احساس می شود که جناب عالی گویا همین چند دقیقه پیش از کرات ِ دیگر به ایران وارد شده اید و کاملا ً از وضع ِ موجود بی خبر بوده اید و به همین واسطه از شنیدن ِ اینکه افراد را در زندان های ِ ایران شکنجه می کنند دچار حیرت گشته اید و با تعجب فرموده اید که "خدا کند دروغ باشد." می گویند ملایی وضو ساخته، به مسجد می رفت. ناگهان سگ ِ ولگردی خودش را جلوی ِ ملا تکاند و آب ِ بدنش را بر روی ِ وی ریخت. ملای ِ مربوطه که حال و حوصله ی ِ وضوی ِ دوباره نداشت، فرمود: "انشا الله که گربه بود!" حالا حکایت ِ شماست. این چیزهایی که شما "افشا" کرده اید را هر کودک خردسالی هم می داند. این ها نه تنها دردی از کسی دوا نمی کند بلکه ای بسا موجب ِ تشدید ِ فشار بر این وبلاگ نویسان هم بشود، در مملکتی که حتا رئیس جمهورش لولوی ِ سر ِ خرمن است و شما هم معاونش.
چرا فکر می کنید که "از همه وحشتناک تر" فشار آوردن بر دخترک ِ بی دفاعی ست برای ِ اعتراف به داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی با دوستان ِ "سرشناس ِ سیاسی ی ِ اصلاح طلب" ِ شما؟ انگار نه انگار آنکه شکنجه شده آن خانوم است و نه دوستان ِ شما. نه آقا، وحشتناک تر از همه این است که در ایران همین که آدم پایش به هر مکان ِ قضایی یا انتظامی رسید باید فاتحه ی ِ آرامش و احترام و حقوق شهروندی و ای بسا حق ِ حیات را خواند. زندانی ی ِ سیاسی که هیچ، آدم بایست دعا کند که حتا برای ِ تصادف راننده گی هم هجبور به رفتن به کلانتری نشود.
اصلا این ملاقات ِ شما با این وبلاگ نویسان برای ِ بازرسی و پیگیری ی ِ آنچه بر ایشان گذشت بوده یا شبهه ـ بازجویی ای برای ِ مطمئن شدن از پاک ماندن ِ دامن ِ ملکوتی ی ِ خود و دوستان تان حتا پس از آن همه شکنجه و توهین و تحقیر که بر این جوانان رفت. اصلا ً شما خجالت نمی کشید در کشوری صاحب ِ مقام هستید که داشتن ِ رابطه ی ِ جنسی جرم ِ سیاسی محسوب می شود؟ کلمه ی ِ "تجاوز" در نوشته ی ِ شما یعنی چه؟ یعنی اگر دختری دوست پسر داشته باشد، مورد ِ تجاوز قرار گرفته است. دایره ی ِ لغات ِ شما آدم را یاد همان بازجوها می اندازد.
این که شما بابت ِ حقوقی که از بیت المال ِ مملکت می گیرید حالا تحت ِ عنوان ِ دهن ـ پُرـ کُن ِ "هیات ِ نظارت بر اجرای ِ قانون ِ اساسی" مجبورید هر از چندگاهی سری به زندان ها بزنید و غیره به خودتان مربوط است. ولی اینکه عوض ِ اقدام ِ مقتضی در مواردی چون بازداشت ِ وبلاگ نویسان به اداـ اطوار ِ روشنفکری متوسل شوید، جز تظاهر و خود را به کوچه ی ِ علی چپ زدن چیزی نیست.
این که چطور در زندان ها از این افراد اعتراف گرفته اند و به توبه واداشته اند مطلب پیچیده و پنهانی نیست. آن چه مهم است و شاید از عهده ی ِ شما برآید رسیده گی به این موارد ِ نقض ِ حقوق ِ بشر است. اگر کاری از دستتان بر نمی آید، لطفا ً چس ناله هم نکنید و دعا نکنید که "خدا کند دروغ باشد" و نگران ِ جواب دادن به "مردم و تاریخ" هم نباشید.
موخره: بنده هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم به خودم می گویم که "بی خیال ِ سیاست؛ تو رو سننه." ولی انگار نمی شود کاریش کرد.
Labels: مقاله
Monday, December 27, 2004
Sunday, December 26, 2004
Jesper goes on thus: "With regards to Menachem Begin as terrorist, its old news so to speak. But quite usefull. The Israelis, and espicially Begin, denied for a long time to negotiate with Arafat due to his status as terrorist. When the pre-Oslo talks started in Madrid 1991, Arafat was not at the table. And Begin started out by saying that he did not wish to talk directly to the Palestinian delegation, as he "did not negotiate with terrorists".One of the Palestinian delegates then pulled a poster, which he showed to the people at the meeting. The original the poster read that Begin was wanted for terrorism by the British Mandate in 1948.Begins face turned sour, as the Palestinian delegate replied: "We have to."
The response, written by Nader Sani, among other points claims that the revealing letter on Behrangi's death has been fabricated by the Iran Intelegance Service and put in the magazine Aadine.
Thursday, December 23, 2004

Shoot them mothafuckas if they don't go to school! "Kids should be in the school!", says Garry Oldman.
But don't worry now. We are achiving the goal. "The general election will require us to introduce the most comprehensive security measures ever," a Copenhagen police spokesman told reporters. And one of the reason is "the Danish general election will coincide with the election in Iraq."
Wednesday, December 22, 2004

Tuesday, December 21, 2004
کوتاه درباره ی ِ تئاتر ِ پارس واداره ی ِ تئاتر
نوشته ی ِ وحید عوض زاده
چند روزی ست که نام ِ تئاتر ِ پارس بر سر ِ زبان ها افتاده است؛ آن هم به واسطه ی ِ پلمپ شدن ِ درش. اداره ی ِ تئاتر را هم دارند تعطیل می کنند. با وجود ِ اینکه هر دوی ِ این اماکن جزو ِ تاریخ تئاتر ِ معاصر ِ ایران محسوب می شوند، با این حال مالکیت ِ هیچ کدام شان به تئاتر تعلق ندارد. سیاست های ِ فرهنگی ی ِ جمهوری ی ِ اسلامی (اگر اصولا ً چیزی به این عنوان وجود خارجی داشته باشد) چنان مغشوش وبی دروپیکر است که دیگر آبی از استدعا و التجا به مسئولین ِ دولتی گرم نمی شود. حضرت ِ الملتجاء الاسلام والهنرمندان آقای ِ خاتمی هم همین روزها از حضور ِ ملت ِ همیشه در صحنه مرخص می شوند و می روند پی ی ِ کارشان و علی می مونه و حوصش! در این جا می خواهم با استناد به "یک سوزن به خود، یک جوال دوز به دیگران" نقش ِ عنصر ِ بی توجهی و کوتاهی ی ِ خود هنرمندان ِ تئاتر را در ماجرای ِ بسته شدن ِ تئاتر ِ پارس و اداره ی ِ تئاتر گوش زد کنم. البته واقفم که نمک پاشیدن بر زخم در این مواقع کار ِ چندان خوش آیندی نیست به خصوص که من فی الواقع بیرون ِ گود هم نشسته ام. با این حال فکر می کنم تا آن سوزن ِ کوچک را به خودمان نزنیم، فرو کردن ِ جوال دوز به مسئولین همان حکایت ِ میخ ِ آهنین و سنگ است.
اولین مسئله این است که چرا اصلا ً این مکان ها اجاره ای ست. آدم که بخواهد مغازه ی ِ لامپ فروشی هم باز کند اول ملک ِ مربوطه را می خرد. اینکه روزی روزه گاری تئاتر ِ پارس مصادره شده و بعد هم مثل ِ غنایم ِ جنگی تقسیم شده که دلیل نمی شود تا ابد الدهر هم در به همان پاشنه بچرخد. کدام یک از ما اهل تئاتر در این سال ها یادش بود که ساختمان ِ اداره ی ِ تئاتر اجاره ای ست؟ اصلا ً از این امر آگاه بوده ایم؟ خب معلوم است وقتی آدم از چیزی حتا خبرنداشته باشد این وضعیت هم پیش می آید که به ناگاه ده روز مهلت به آدم می دهند که ساختمان را تخلیه کنید. در ظرف ِ ده روز چه می شود کرد؟ ضرر ِ این همه سال غفلت را که نمی شود ده روزه جبران نمود. هر روز شکایت می کنیم که دولت تالار ِ جدید نمی سازد. تالار ِ نو پیشکش؛ این جمع ِ عریض و طویل ِ تئاتر حتا یک بار به این فکر نیفتاد که دولت را وادار کند که این مکان ها را به نام ِ تئاتر ثبت کند. خانه ی ِ تئاتر در این مدت چه کرد؟ تشکیلات ِ صنفی درست ِ که قدرت ِ اجرایی ی ِ چندانی ندارد ولی خانه تئاتر می توانست عوض ِ دعواهای ِ خانه گی، از قدرت ِ جمعی ی ِ تشکل ِ هنرمندان استفاده کند و مرکز هنرهای ِ نمایشی را وادار کند که به جای ِ حرام کردن بودجه ی ِ تئاتر بالای ِ دعوت ِ مزخرف ترین نمایش های ِ فرنگی، وضع مالکیت ِ همین معدود امکانات ِ تئاتر را روشن کند. ولی مشکل در این جاست که اهل ِ تئاتر ایران اعتقادی به قدرت ِ تشکیلات ِ صنفی ندارد چرا که لاس زدن ِ پشت ِ پرده با مسئولین نتیجه ی ِ بهتری دارد تا درخواست ِ جمعی؛ که ممکن است به کوچک تر شدن ِ لقمه ی ِ ما منجر شود.
در طول ِ هشت سال گذشته امکانی پیش آمد که تئاتر رونق پیدا کند. بسیاری عقیده داشتند که مسئولین ِ این دوره با حسن نیت به تئاتر نگاه می کنند. چه به حسن ِ نیت ِ این حضرات معتقد باشیم یا نه، باید اذعان داشت که این دوره یکی از پربارترین دوره های ِ تئاتر ِ ایران بوده است. در این دوره نمایش هایی بر صحنه آمدند که نه تنها در همه ی ِ دوره ی ِ بعد از انقلاب بی سابقه بودند، بلکه از نظر کیفیت ِ نمایشی جزو ِ برترین تولیدات ِ نمایشی ی ِ همه تاریخ ِ ایران به شمار می آیند. در پس ِ این تحول غالبا ً هنرمندانی بودند که در همه ی ِ سال های ِ پس انقلاب ِ فرهنگی اجازه ی ِ کار نداشتند. اما فرصت این هفت ـ هشت سال چنان کوتاه بود و نامطمئن که حتا هنرمندانی که تجربه ی ِ دوره ی ِ خفقان ِ دهه ی ِ شصت و اوائل ِ هفتاد را از سر گذرانده بودند، به این فکر نیفتادند که از موقعیت استفاده کرده و مقدمات ِ شرایطی را فراهم کنند که بتواند در مواقع ِ غیاب ِ آن "حسن ِ نیت ِ مفروض" از حرفه ی ِ تئاتر محافظت کند. در این جا باز هم با چند مشکل ِ اساسی مواجهیم. تئاتر در ایران تنها برای ِ تعداد ِ بیسار اندکی "حرفه" محسوب می شود؛ هر چند که ادعای ِ "حرفه ای" بودن گوش ِ فلک را کر کرده است. بازیگران معمولا ً اوقات ِ فراغت شان از تلویزیون و سینما را صرف ِ تئاتر می کنند. البته حق هم دارند، ملت بایستی نان بخورند. آن معدودی هم که واقعا ً پیشه ی ِ دیگری جز تئاتر ندارند هم آنقدر کم سن و سال هستند که دست شان به جایی بند نیست تا بتوانند حداقل تئاتر را در سیستم ِ اداری ی ِ ایران به عنوان ِ "شغل" ثبت کنند. سوءتفاهمی با نام ِ "پیش کسوتان" هم قوز ِ بالا قوز شده. باز هم از دولتی ی ِ سر ِ همین سال های ِ پس از دوم ِ خرداد دیدیم که واقعیت ِ تئاتر این پیش کسوتان چیزی بیش از گنجینه ی ِ میراث فرهنگی نیست. یعنی هر چند که از لحاظ ِ تاریخی و فرهنگی بایستی این بزرگان را ارج نهاد، اما واقعیت این است که بدنه ی ِ فعال ِ تئاتر امروز ِ ایران را جوانانی تشکیل می دهند که متولد ِ سال های ِ حوالی ی ِ انقلاب هستند و معدودی کمی مسن تر. به بدنه ی ِ جوان هر روز افراد ِ جدیدی اضافه می شود، تا آن جایی که با این که من تنها سه سال است ایران را ترک کرده ام، هر روز اسامی ای را در اخبار تئاتر می بینم که قبلا ً نمی شناختم.
چه کسی بایستی مدافع ِ حقوق ِ اهل ِ تئاتر باشد؟ البته می شود منتظر ِ قهرمان یا قهرمانانی ایستاد وبه یک آینده ای زیبا دل بست یا منتظر ِ معجزه ماند. اما اگر به این راه ها اعتقادی نداریم می شود برای ِ شناسایی، حفظ و توسعه ی ِ وضعیت ِ تئاتر ایران تلاش کرد. اولین قدم در این راه این است که با خودمان صادق باشیم و به این سوآل جواب دهیم که واقعا ً چقدر تئاتر برایمان مهم است؛ به دور از همه ی ِ توهمات و تعارفات و نوستالژیا. مثلا ً همین کافی ست که از همه ی ِ کسانی که این روزها در سوگ تئاتر پارس چیزی گفته اند پرسید "آخرین بار کی به تئاتر ِ پارس رفته بودید؟" (قول می دهم تنها دو عدد ِ اول ِ تاریخ آن سال را می شود با قطعیت 1 و3 دانست و سومین مطمئنا ً رقمی بزرگتر از 6 نیست!) واقعیت این است که تئاتر پارس خرابه ای بیش نیست؛ ضمن اینکه در نامربوط نقطه ی ِ شهر تهران واقع شده است. تماشاگر ِ تئاتر ـ یا دست ِ کم تماشاگرانی که به تئاتر ِ شهر می روند ـ هرگز پا به آن جا نمی گذارند. باز سوآل این است: آیا هیچ وقت تلاش کردیم تماشاگران را به آن جا جذب کنیم؟ جز گروه ِ بازی کدام یک از ما حاضر بود نمایشش را به جای ِ تئاتر ِ شهر در تئاتر ِ پارس اجرا کند. اینکه محمود عزیزی و مجید جعفری هم در لاله زارکار کردند در حد ِ شغل ِ اداری شان مطرح است. نوستالژیای ِ "تئاتر ِ لاله زار" هم چیزی بیش از تعارفات ِ توافق شده نیست. به عنوان ِ تاریخ مهم است اما ربطی به تئاتر ِ امروز ِ ایران ندارد و اهمیت اش در حد ِ اهمیت ِ گارهای ِ زیبای ِ قجری در ترافیک ِ شهری ی ِ امروز ِ تهران است! این به این معنا نیست که باید اجازه داد تئاتر ِ پارس را ببندند.
به نظر من امروزه بهترین راه برای ِ سر و سامان دادن به وضعیت ِ تئاتر ِ ایران باز اندیشی در کارکرد و ساختار ِ خانه ی ِ تئاتر به مثابه ی ِ نهاد ِ صنفی ی ِ تئاتر است تا بدین طریق بتوان در وحله ی ِ نخست به یک ارزیابی ی ِ درست و منطقی از توان و انتظارات ِ تئاتر ِ ایران رسید و بر اساس آن و با تکیه بر قدرت ِ جمعی، مدیریت ِ دولتی ی ِ تئاتر را از طریق ِ قانونی و اداری موظف به بذل ِ توجه به ملزومات ِ حرفه ی ِ تئاتر و نیازهای ِ هنرمندان کرده، همه ی ِ توافقات ِ محصله را به ثبت ِ قانونی رساند. من در جلسات عمومی ی ِ خانه ی ِ تئاتر ـ حتا در همان اوج امیدواری ی ِ ملت به دوم خرداد ـ از دوستان و همکاران خواهش کردم همه ی ِ راه کارهای ِ به دست آمده را ثبت کنند؛ چرا که بیش تر اقدامات ِ صورت گرفته بر اساس ِ توافقات ِ شفاهی مابین ِ هیات مدیره ی ِ خانه ی ِ تئاتر و مجید شریف خدایی بود. همان موقع گفتم که بنده چندان به استمرار ِ وضع کنونی امید ندارم و اگر ثمره ی ِ این دوره از لحاظ ِ قانونی به عنوان ِ حق ِ مسلم ِ تئاتر ثبت نشود، هر لحظه پس از دوره ی ِ آقایان ِ به اصطلاح اصلاح طلب هر کس می تواند در دکان تئاتر را مجددا ً تخته کند و ما به سال های ِ پیش از دوم ِ خرداد پرتاب شویم. ولی آن روزها انگار همه مطمئن بودند که آن وضعیت برای ِ همیشه پایدار خواهند ماند. یا حرف مرا به عنوان ِ اراجیف ِ پسر بچه ای بیست و دو ـ سه ساله نشنیده گرفتند.
هنوز هم بر این عقیده ام که فرصت از دست نرفته و خانه ی ِ تئاتر می تواند پیش از بدتر شدن وضعیت، در راه ِ اصلاح و تثبیت ِ وضعیت ِ تئاتر اقدام کند. و البته پیش از مرگ ِ سهراب دنبال ِ نوشدارو بگردد. بررسی و یافتن ِ نقاط ِ ضعف ِ تئاتر هم یکی از مسئولیت های ِ خانه ی ِ تئاتر است. اگر خانه ی ِ تئاتر در همان ابتدای ِ تاسیس دنبال ِ انتقال ِ مالکیت ِ اداره ی ِ تئاتربه خود ِ تئاتر بود، یا ثبت اش به عنوان گنجینه ی ِ ملی، درست اندی مانده به جشنواره ی ِ فجر ـ که غالب ِ نمایش هایش در همین اداره ی ِ تئاتر ساخته می شوند ـ حکم ِ تخلیه آن صادر نمی شد. اداره ی ِ تئاتر بر خلاف ِ تئاتر ِ پارس شریان ِ حیاتی ی ِ تولید ِ تئاتر در ایران است. همین جا باز می بینیم که احساسات و نوستالژیا بیش از واقع بینی در واکنش ِ اهل ِ تئاتر دیده می شود. مسعود بهنود اشکالی ندارد که برای ِ لاله زار نوستالژک شود ولی بچه های ِ تئاتر برای ادامه ی ِ کار به محل ِ تمرین احتیاج دارند و حتا همین ساختمان ِ نیمه مخروبه ی ِ اداره ی ِ تئاتر هم غنیمت است.
دوستان باور بفرمائید، بازگرداندن ِ تاریخ به عصر ِ مغول کار ِ ساده ایست. تاریخ ِ معاصر این را ثابت کرده است. اما هنوز خیلی دیر نشد. با همین امکان و آزادی ی ِ اندک ِ بدست آمده و باقی مانده در این سال هامی توان به تدابیری اندیشید که در روزهای ِ بد و بد تر حافظ ِ حرفه ی ِ تئاتر باشد.
السینور
16 دسامبر 2004
Monday, December 20, 2004
Friday, December 17, 2004
"Police in Århus will no longer disclose the ethnic or racial background of area convicts." Danes normally make joke of peopel from Århus, but it seems that those guys are more witty and wiser than samrt-ass joke-maker. At least they understand that "official statistics are no help to us" and it has come to their attention that "other parameters, such as social and economic status, are of greater relative importance." I think we better send Bertle Haarder and Copenhagen police chif to Århus to educate a bit.
Thursday, December 16, 2004
Wednesday, December 15, 2004
Tuesday, December 14, 2004
By the way, what the fuck do I care for what European countries do to the Imams? I mean, go get a life boy!
Monday, December 13, 2004
However it is just lovely that Danish government sends trops to "librate" Iraq and here the cosntitution act is talking of blasphemy, "which dates back to the 17th century.” I'm flaterd!

ANAGRAMS (40)
On a dewed web
A spider suicide-attacks eagles
Behind the web
Nestles a sweated fear
That spider-webs tigers
Peace is a blind spider on the wane
Weaving hope and tremble
Against impregnable night.
Labels: Anagram
Sunday, December 12, 2004
Friday, December 10, 2004
Thursday, December 09, 2004
So isn't she part of th eproblem herself? And as this is a matter of tradition, isn't the stupid father as victem as the girl?
Oh fuck it. This shit sounds too much like "home", just don't wanna think of it. Fuck all the traditions!
Tuesday, December 07, 2004
ANAGRAMS (39)
"Where are we?"
Nor is light bright enough to blind me.
"Where are you?"
Labels: Anagram
ANAGRAMS (38)
and woke up in a day which was a night.
My tiny victories lie in my displaceabilities:
Getting defeated even before being in a fight.
I bough a bottle of vodka which was water
and got a daughter that is my mother.
My tiny happinesses lie in my misconceptions:
Being lost inside my brain in search of my father.
Labels: Anagram
Monday, December 06, 2004
Thursday, December 02, 2004
One funnier thing: There is a kind of net, put in the bottom of the urinal to prevent the solid objects to inter the trap. It is made of plastic and has a brand which I guess reads "Sven Hansen, exclusive product!" Guess the guy didn't foresee that everyone's gonna piss on his "exclusive product" and his name all the day long.

