Thursday, June 30, 2005

Shake that thing

You can't have lunch if you don't drink alcohol and shake women's hands. BBC
As the teacher said in Pink Floyd The Wall, "If you don't eat yer meat, you can't have any pudding. How can you have any pudding if you don't eat yer meat?"

Monday, June 27, 2005

Here is a letter from Abass Abdi to Atrianfar (persian) in which he suggest that Rafsanjai should resign in Karubi's faivor. So far it seems that it could have been the best solution for the knot of the election. I just wonder why it has been published so fucking late? It could really do some good if it was published a day after the first round of election.
"The US War with Iran has Already Begun," says Scott Ritter
(also in Persian)

Sunday, June 26, 2005

ANAGRAMS (49)

[Acephalous]
Thinking with trivial end of the beginning
Retrieving the decimation of the truth

Labels:

Saturday, June 25, 2005

sweeps to victory

Suprose! "The ultra-conservative mayor of Tehran, Mahmoud Ahmadinejad has won a landslide victory in Iran's presidential poll." BBC
Or maybe not. It's just what America needed to attack Iran. "we remain sceptical that the Iranian regime is interested in addressing either the legitimate desires of its own people, or the concerns of the broader international community," says Washington.
So for those who are unemployed here is the job opportunity, since Americans need translators during and after invation.

Saturday, June 18, 2005

Clean Children

I made my mind: if I'm going to have children one day, I hope they'll be handicapped. You know why? Nowadays I work in a kindergarten and the only clean room in the whole building is the one where they keep the handicapped kids. I want to keep surrounding clean for fuck sake!

Augusto Boal

Tomorrow I'm going to the Odsherred Teatersloke, Institute for Ny Scenekunst in Nykbøing in order to participate in an Augusto Boal's Forum Theater workshop. I don't know what to expect from this workshop. I have found Augusto Boal's ideas very provocative. Yet his books sound like booklets from the communist parties of the third world. His theory was indeed created in the context and for the third world.
The leader of the school, Martin Elung offered to pick me up tomorrow at the airport when he is going to collect Boal and his son from the airport. The workshop begins from Monday but I wanted to go to the school a day earlier. It would be very stressfull for me to get there by 10 a.m. in the same day and be concentrated on the work. It's cool that we'll be given single rooms in the school. Normally I share rooms with other participants when I go to workshops.
However I'm just don't know how to feel about the time when I'm in the car with Boal and driving towards Nykøbing. It feels somewhat weird that I meet him before the workshop. What are we going to talk about? The recent election in Iran? Theater of the Opressed? Danish weather? Is he going to arrive late and we have to wait a long time for him at the airport? Is he coming from Paris (talking of the French "non" to EU) or is he coming from Brazil (talking about football match?) I expect Boal to be a charismatic character. I hope he is. That would be the missing key to relate to his “theatric” theories. I put theatric into the quotation marks because it is not pure theatric, technical theory that Boal deals with. To him “theater is a weapon.” What I am interested in is more of the craftsmanship the performance arts. Whereas Boal is somehow a social worker and an activist who uses theatre as a tool. Let see what come out of.

Saturday, June 11, 2005

اوستاد ِ گرام، بیژن روحانی ی ِ عزیز

بنده تازه از خواب ِ غفلت بیدار شدم و با دیدن ِ نامه ی ِ شما یادم اومد که همین دیشب یا شاید هم امروز صبح خواب دیدم که توی ِ یه اتاقی هستم با نیمکت های ِ مدرسه، با اشخاصی که صورت شون رو نمی بینم. روی ِ یکی از نیمکت ها جزوه ای هست که روش نوشته "محاکمه: کافکا." به واسطه ی ِ همین جزوه می تونم بفهمم که توی ِ اتاق ِ تمرین ِ یکی از نمایش های ِ حامد محمد طاهری هستم. البته کسی رو نمی تونم مشخصا ً شناسائی کنم ولی حدث می زنم که شخص ِ بغل دستی م حامد باشه. بعد می رم تو توالت که درش به روی ِ اتاق ِ تمرین بازه. یا شاید اصلا ً دری نداره. مستراح هم از این مدل ِ مارسل دوشامپ ِ دیواری ی ِ که آدم سرپا توش می شاشه. روی ِ دیوار به موازات ِ جایی که دودول ِ شاشنده گان ممکن واقع بشه یه تیکه آینه ی ِ گرد کار گذاشتن. یادم نمی یاد که شاشیدم یا نه ولی داشتم دولمو تو آینه ورانداز می کردم که به سرم زد از دولم عکس بگیرم. رفتم طرف ِ تختم که معمولا ً دوربینم رو زیرش می ذارم. وارد ِ تخت شدم. از خواب بیدار شدم.
موبایل ام رو ورداشتم و چند تا پیغام فرستادم تا قرارهای ِ ملاقاتی که امروز دارم رو به هم بزنم. بعد رفتم ریشم رو زدم و تلفن کردم به گروه ِ تئاتری در کپنهاگ بلکه شاید بخوان تو یکی از بساط هایی که می خوام هوا کنم ـ یه نمایشگاه راجع به ایبسن ـ به عنوان ِ تهیه کننده ی ِ مشترک یا هر کوفت ِ دیگه ای که ممکنه شرکت کنند. کارگردان ِ گروه (که هنوز نفهمیدم آیا از من خوشش می یاد وُ دوستمه یا حوصله اش از دستم متکّیر شده) گفت که ما پول نداریم و آدم ش رو هم نداریم وُ این حرفا.
بعدش اومدم سراغ ِ ایمیل دونی و چشمم به جمال ِ نامه ی ِ شما نور بالا زد. ("آخه من قربون ِ هیکلت برم؛ اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه...") الغرض، امر فرمودید که باقی ی ِ مقاله ها رو بنویسم. خودم هم می خوام بنویسم شون. اما چند دلیل مانع شد که این کار رو به سرانجام برسونم. بعض ِ دلایل از مقوله ی ِ کون گشادی ست و بعض ِ دیگر کمی جدی تر. اول اینکه وقت ندارم. بر خلاف ِ معمول ِ خودم، اتفاقا ً خفن در حال ِ نوشتن هستم. سه فقره برنامه ی ِ بی ناموسی شامل ِ دو تئاتر و یک نمایشگاه ِ عکس برای ِ سال ِ آینده دارم تدارک می بینم که رُسم رو کشیده. مجبورم کلی بنویسم. البته هنوز هم هر روز نمی نویسم؛ یعنی نمی تونم هر روز بنویسم. شدیدا ً به آدم هایی که این توانائی رو دارن که هر روز کونشون رو روی ِ صندلی، در مقابل ِ میز قرار بدن و بنویسن غبطه می خورم. دیگه اینکه همین هائی رو که نوشتم رو هم هنوز هیچ "شیر"ِ پاک خورده ای چاپ نکرده که آدم دسّ و دلش به کار بره. "شلافه" می شه آدم خُب! این مقاله رو یه سال پیش فرستادم واسه روزنامه ی ِ شرق ولی حضرات چنان گرفتار ِ اخبار ِ نمایش ِ "دیو و دلبر" و "فانتم آف آپرا" تو برادوی و وِست اِند هستن که به تخمشون هم نیست که یکی از مهم ترین اتفاقات ِ تئاتر ِ ایران (و بذار خلاصت کنم یکی از مهم ترین اتفاقات ِ تئاتر ِ امروز ِ دنیا) داره بیخ ِ گوششون جوونه می زنه. من نمی دونم واسه کی باس بنویسم. اثر هنری که دارم خلق نمی کنم که مثل ِ هادی ی ِ صداقت بگم "هفتاد سال ِ سیاه هم نخونن." برای ِ من مقاله نوشتن امری ست مطلقا ً این ـ جهانی. یعنی اگه کسی نمی خونَتِش، انگیزه ای واسه نوشتن ش هم نیست. برای ِ من مهم نیست که کسی فیلم یا تئاتری که می سازم رو نبینه یا ببینه وُ خوشش نیاد. چون آفرینش ِ هنری امری ست کاملا ً شخصی برای ِ من. یعنی خودم حال می کنم. اما مقاله نویسی نه. یعنی مثلا ً دچار کابوس و اضطراب نخواهم شد اگه ننویسم ش.
و اما از این خودـ چُس ـ نمائی ها و کون گشادی ها که بگذریم، مسئله اینه که بنده دچار ِ مشکل ِ زبان شده ام. یعنی نمی دونم یا نمی تونم بفهمم که رابطه ی ِ من با زبان ِ فارسی چیه. من تصمیم گرفتم که "زبون ِ مادریم" رو عوض کنم. یعنی می خوام که "انگلیسی" بشم. (این انگلیسی ها ی ِ بی ناموس!) گرفتاری اینه که من فقط چهار ساله که انگلیسی یاد گرفتم و خیلی هم یاد گرفتم؛ خوب هم یاد گرفتم. اونقدر خوب که فارسی م تا حدودی به گاء رفت. اما متأسفانه انگلیسی هنوز "زبان ِ مادری" ی ِ من نشده. تلاش ِ من اینه که این اتفاق بیفته. به هر حال مسئله این نیست که می تونم یا می خوام به فارسی بنویس یا نه. مشکل اینه که بخشی از وجود ِ من از طرفی و بخشی از مسائل چنان به زبان ِ انگلیسی مربوطه که واسم امکان پذیر نیست که به فارسی بنویسمشون. یعنی این روزها با پوست و گوشت و استخون می فهمم که داریوش ِ آشوری منظورش چیه وقتی می گه که مدرنیت بدون ِ زبان ِ مدرن امری ست نا ممکن. این رو حتا در زبان ِ دانمارکی هم می بینم. یعنی با این که این زبون یک زبون ِ اروپایی یه وُ خیلی هم به آلمانی نزدیکه، با این وجود مدرنیت درش غایبه. یعنی اینکه اون چه بعض ِ از خلایق به زبون ِ آلمانی یا انگلیسی اندیشیده اند هرگز یه این زبون اندیشیده نشده. (مثه این می مونه که بخوای با سه تار موسیقی ی ِ جو ستریانی اجرا کنی.) همه ی ِ متون ِ مدرن و پسا مدرن و اولترا پست مدرن هم تو دانمارک هست و همه ی ِ مقولات هم ترجمه شده و ظاهرا ً مورد ِ مداقه ی ِ اهل ِ دقت قرار گرفته. آآآما... به زبون ِ تشنه ی ِ امام حسین پیش از آب یاری شدنش به خون ِ خودش سوگند که با زبون ِ دانمارکی نمی شه مدرنید! با فارسی هم نمی شه. نه که حقیر چنان مدرن شده باشم که زبان ِ هم چون شکر ِ پارسی در شأن ِ ما نباشه ها. اینا رو گفتم گه به اصل ِ مطلب برسم. ماجرا از این قرار ِ که من همون قدر از آنچه "مسائل ِ فارسی" باهاش درگیره دورم که با "مسائل ِ دانمارکی." حقیقت اینه که من فی الواقع در دانمارک زنده گی نمی کنم. حتا الان که بعد از چند سال تازه شروع کردم به آموختن ِ زبان ِ دانمارکی! (سند و قباله هم دارم که تو ایران هم نیستم.) هستی ی ِ انسانی بدون ِ زبان امکان نداره. و هستی ی ِ زبانی ی ِ من هم در زبان ِ انگلیسی در حال ِ بوجود اومدنه. این مرحله ی ِ گذار خیلی برام سخت بوده و هست. یه جایی دیدم که با چیز بوشتن به فارسی دارم از این زبون و خواننده ی ِ احتمالی ش به عنوان ِ پناه گاه استفاده می کنم. یعنی داره به من دل خوشی ای می ده که واهی یه. داره به من هویتی می ده که توهمی بیش نیست. مثلا ً من از خودم می پرسم که چرا من هنوز اخبار ِ ایران رو تعقیب می نکنم. چرا اخبار ِ کشور ِ مالتا رو نمی خونم؟ تو انگار وضع ات بهتر از منه. یعنی زنده گی کردن در ایتالیا امری ست کاملا ً بیرونی برای ِ تو. برای ِ من بیرون بودن از ایران راهی بوده و هست به منظور ِ کند و کاو در درون. من کاملا ً آدم دیگه ای شدم. و دارم در غریبه ترین جای ِ جهان زنده گی می کنم. جایی که تقریبا ً هیچ ربطی بهش ندارم. جایی که هیچ ربطی به من نداره. بی ربطی ی ِ مطلق. باطل اباطیل به قول او جهود ِ عهد ِ عتیق.
در این برزخ، فارسی نوشتن دشواری ی ِ نامربوطی ی ِ واسم. یه جور دستمال، که با وجود ِ این که سردرد ِ خفنی هم دارم، نمی خوام به سرم ببندم. یعنی می ترسم سردردم رو خوب کنه و من دچار این تصور شم که حالم خوبه. ولی حقیقت اینه که حالم خوب نی ولی باش حال می کنم. بازم واست می نویسم.

با محبت
وحید

Thursday, June 09, 2005

Bikers

  • "every month 4 cyclists die from traffic accidents." DR

The thing is that Danes do not die easily. Otherwise more cyclers would be dead. For example Jesper has been hit by car four times since I know him and he's still alive. I'm happy that I never take my bike out of my celler.

Oh doc!

  • "A survey undertaken by the Danish Pharmaceutical Association has revealed that every year at least 100,000 erroneous prescriptions are made out." DR

Oh, I can see I got a very good doctor then. He's never given me any wrong prescriptions since he never made one. Anytime I went to my doc he just wished me good luck and sent me home!

Wednesday, June 08, 2005

No explanation

Minister of itegration forgot to turn her joint off and her car burnt down. Now we are looking for the "immgerant" who did set the fire.DR
We need an explanation!
"... it is not known how many asylum applicants have been rejected because of a PET evaluation. The Integration Ministry can reject an applicant on PET’s or the Justice Ministry’s recommendation without explanation." DR "And, say several leading judiciary experts and the Socialist People’s Party, there is no control over whether PET’s evidence is sufficient."

Blood money

However crazy the tribal proposal of the imam Abu Laban might be about the blood money I just wonder, would the family of the dead man have to pay tax on their son's blood money if by any chance they happen to get the money?

Anyway the situation seems very complicated. The murderer bouncer "is being pressured to move from Copenhagen by the family of the dead man so that they can live in peace." On the other hand Danish critisism claims that "say it is unlawful coercion and in contravention of the Danish sense of democracy. Only the courts of law can resolve murder cases in Denmark." DR
I just wonder what the police is going to do? Resisting agains these crazy people might bring more death in the town. Accepting their ancient tribal "laws" fucks the Danish law and they get too brave to do whatever fuck they want in the future. I'm eally concerned what is going to be done?


I have a friend he seems to have an easy answer: "Danish demoncracy wasnt made for Arabs."

Tuesday, June 07, 2005

Muslims convert to Christianity to become more Danish

Haha.... haha. Becoming christian, muslim, jew and whatever other shit ain't my problem. I just wonder how one becomes "Dane?" Is the a specific surgery for that or what?
"many Muslims convert to Christianity in the hope of becoming better integrated." DR

Thursday, June 02, 2005

Doormen arm themselves against immigrants

The bouncers are talking care of the task Folkeparti failed to fulfill! DR

Wednesday, June 01, 2005

This is lovely? DR