Wednesday, October 04, 2006

عمران صلاحی مرد. حالا همه ی ِ مردگان در گورستان میخندند

سال ها پیش، گاهی می رفتم دیدن عمران صلاحی در اداره ی ِ سروش. صلاحی هنوز کارمند تلویزیون بود و در سمت ِ مسئول ِ کتابخانه در آن جا کار می کرد. یک روز یکی از شعرهایش را برایم خواند؛ یک قطعه ی ِ طنز. انگار از دهن و قلم ِ لق ِ بنده خبر داشت؛ گفت: "ور نداری این رو یه جا به اسم ِ ما چاپ کنی، کار دسّمون بدی!" به شوخی گفتم:"نه تا وقتی که شما زنده هستین!" الوعده وفا. این هم شعری که عمران صلاحی آن روز برایم خواند:
پرچم ِ ایران که می باشد سه رنگ
رنگ هایش را ز هم وا کرده اند
سرخ را وقف ِ شهید ِ کیر ِ خر
سبز را هم شال ِ ملا کرده اند
از سفیدش ساخته عمامه ها
کله ی ِ خر توی ِ آن جا کرده اند
با گریس و وازلین و واسکازین
چوب ِ آن را نیز در ما کرده اند

0 Comments:

Post a Comment

<< Home