Thursday, August 27, 2009

شرمِ تکرارِ خویشتن

This is a Persian translation of a fragment from Milan Kundera's The Curtain; first published on Radio Zamaneh.

شرمِ تکرارِ خویشتن

نوشته یِ میلان کوندرا
ترجمه یِ وحید عوض‌زاده


در یکی از اولین سفرهایم به پراگ پس از متلاشی‌ شدنِ حکومتِ کمونیستی در سالِ ۱۹۸۹، یکی از دوستانم که تمامِ آن سال‌ها را آن‌جا زنده‌گی کرده بود به من گفت: ما به یک بالزاک احتیاج داریم. چون چیزی که اکنون شاهداش هستی بازسازی‌یِ یک جامعه‌یِ سرمایه‌داری‌ست با همه‌یِ شقاوت و حماقت‌اش؛ با وحشی‌گری‌یِ کلاه‌بردارها و تازه ـ به ـ دوران ـ رسیده‌ها. حماقتِ کاسب‌کارانه جایِ حماقتِ ایدئولوژیک را گرفته است. ولی خیره کننده‌گی‌یِ این تجربه‌یِ جدید این است که خاطره‌یِ آن دورانِ همچنان در ذهنِ ما زنده است-هر دویِ این تجربه‌ها در هم تنیده‌اند و مانندِ دورانِ بالزاک، تاریخْ بلبشویِ غریبی برپا کرده.
دوستم ماجرایِ پیر‌مردي را برای‌ام تعریف کرد که روزی روزگاری جای‌گاهی والا در حزب [ـِ کمونیست] داشت. این مرد دخترش را بیست و پنج سال پیش‌تر به پسرِ یک بورژوایِ معروف شوهر داد که همه‌یِ دارایی‌یِ خانواده‌گی‌شان توسطِ دولت ضبط شده بود. و پیرمرد از نفوذاش استفاده کرد و شغلی برایِ دامادش به عنوانِ هدیه‌یِ ازدواج دست و پا کرده بود.
امروزه روز پیرمرد در تنهایی و انزوا روزگار می‌گذراند. خانواده‌یِ دامادش دارائی‌هایِ سابقاً دولتی‌شده‌شان را پش گرفته‌اند و دخترش از بابتِ پدرِ کمونیست‌اش احساسِ سرشکسته‌گی می‌کند و فقط جرأت دارد در خفا به دیدن‌ پدرش برود. دوستم می‌خندد و می‌گوید:‌ «ملتفتی؟ این ماجرا کلمه به کلمه عینِ داستانِ بابا گوری‌یو۱ است.» داستانِ مردِ قدرت‌مندي که در دورانِ وحشت‌سالاری۲ برای دختران‌اش شوهرانی از «طبقه دشمن» دست ـ و ـ پا می‌کند و بعد‌تر در دورانِ بازگردانی‌یِ سلطنت۳ دیگر نمی‌تواند دختران‌اش را در انظارِ عمومی ملاقات کند.
ما مدتی به این ماجرا خندیدیم. امروز دوباره به آن خنده فکر می‌کنم.دقیقاً به چه چیزی می‌خندیدیم و چرا؟ آیا آن آپاراتچی۴‌یِ پیرْ مضحک بود، چون تجربه‌یِ کسِ دیگری را تکرار می‌کرد؟ اما این خودِ تاریخ بود که خودش را تکرار می کرد، نه آن پیرمرد. و چنین چیزی لازمه‌اش این است که تاریخ بوئی از شرم نبرده باشد؛ بوئی از شرم، هوش و سلیقه. این بی سلیقه‌گی‌یِ تاریخ بود که ما را به خنده انداخت.
این ماجرا مرا به پیشنهادِ دوست‌ام برمی‌گرداند. درست است، این دوره‌ای که مردم دارند در بوهیمیا۵ از سر می‌گذرانند بالزاک را با فریاد به خود می‌خواند؛ شاید. شاید خواندنِ رمان‌هایی درباره‌یِ بازگشتِ سرمایه‌داری با شخصیت‌هایِ متعدد و داستانی فراگیر، مانندِ رمان‌هایِ بالزاک برای‌ِ مردمِ چِک روشن‌گرباشد. ولی هیچ رمان‌نویسی که لیاقتِ عنوانِ رمان‌نویس را داشته باشد چنین رمانی را نخواهد نوشت. نوشتنِ یک کمدی‌یِ انسانی۱یِ دیگر کاملاً مضحک است. چرا که هرچند تاریخ (تاریخِ مردمان) ممکن است با بی‌سلیقه‌گی خودش را تکرار کند، تاریخِ یک هنر تابِ‌ تکرار را نخواهد داشت. هنر آینه‌ای نیست که بتوان در آن همه‌یِ بالا و پائینِ تاریخ رابا همه‌یِ دگره‌ها۶ و تکرارهایِ بی‌پایان‌اش ثبت کرد. هنر مانندِ یک دسته نوازنده‌گانِ دهاتی که خادمانه پا ـ به ـ پایِ تاریخ رژه می‌روند نیست. هنر کارش آفریدنِ تاریخِ خودش است. آن‌چه نهایتاً از اروپا باقی خواند ماند تاریخِ تکرار شونده‌اش نخواهد بود که در خودش مُعرفِ هیچ ارزشی نیست. تنها چیزی که اقبالِ اندکی استقامت را خواهد داشت تاریخِ هنرِ اروپاست.


* ترجمه شده از بخشِ یکمِ کتابِ پرده.

یادداشت‌ها:
۱- رمانِ‌ Pére Goriot بخشی از مجموعه‌یِ کمدی‌یِ انسانی‌ La Comédie Humaine یِ اُنوره دُ بالزاک
Reign of Terror-۲
Restoration-۳
۴-کارمندِ رسمی‌یِ اداراتِ کمونیستی apparatchik
۵-ناحیه‌ای در جمهوری‌یِ چِک
Variations-۶


Labels: , ,

Thursday, June 24, 2004

نوشتن چرا؟

This translation was first published on Gooya.com but the page disappeared after a while. Here it is again.


يادداشت
ــــــ
ترجمه ي ِ قصه ي ِ ” نوشتن چرا؟ “ علي رغم ِ كوتاهي يِ ِ متن كار ِ بسيار مشكلي بود. اول ِ همه به خاطر ِ زبان ِ ظريف ِ پآول اوستر كه بر خلاف ِ ظاهر ِ ساده اش چنان ساختار ِ ريزبافتي دارد كه جدا كردن ِ اجزايش ـ در اين جا به واحد ِ واژگان و عبارات ـ و بنا كردن ِ مجددشان در يك زبان ِ دوم ـ يعني فارسي، كه ويژگي هاي ِ گفتاري اش از زمين تا آسمان با نوشتاري اش تفاوت دارد ـ آن چنان وقت و ظرافتي مي طلبد كه اگر آن را به جراحي تشبيه كنم ، راه به گزافه نرفته ام.
داوري در باره ي ِ نتيجه ي ِ كار ِ ترجمه، چيزي ست كه اميدوارم از طرف ِ خواننده گان به دستم برسد. ولي چيزي را بايد اعتراف كنم: در تلاش براي ِ ترجمه ي ِ متن، مجبور شدم آن را بارها و بارها و بارها بخوانم، آنقدر كه در پايان، ديگر حساسيت ِ شخصي ي ِ خودم عاجز از درك ِ اين نكته ي ِ بسيار مهم شد كه دريابم آيا نسخه ي ِ فارسي همان بار ِ احساسي و ضربه اي كه متن ِ
انگليسي در اولين دفعه ي ِ خواندن بر من فرود آورد را در خودش حفظ كرده است يا نه. اميدوارم جواب "بله" باشد.
نكته ي ِ ديگر اينكه چون من اصولا ً چيزي از ورزش سر در نمي آورم و ورزشكاران
را هم دوست ندارم، نتيجتا ً از اصطلاحات ِ بيس بال در زبان ِ فارسي هم چندان مطلع نيستم. در ابتدا قصد داشتم به اصطلاحات ِ رايج رجوع كنم، ولي بعد تنبلي كمك مرد تا با به ياد آوردن ِ "مي ريم كه داشته باشيم"ـ گويي هاي ِ گوينده گان ِ ورزشي اين توهم همچو يك عقيده بر بنده مستولي شود، كه ترجمه ي ِ حاضر خوب يا بد دست ِ كم بوي ِ تلويزيون نخواهد داد. انشاالله!

14 دسامبر ِ 2002



نوشتن چرا؟
ـــــ
نوشته ی ِ پآول اوستر
ترجمه ی ِ وحيد عوض زاده


هشت ساله بودم. درآن لحظه از زنده گي ام چيزي مهم تر از بيس بال برايم وجود نداشت. تيم ِ من ”غول هاي ِ نيويورك“ بود و من با دلبسته گي ي ِ خالصانه ي ِ يك مومن، اعمال ِمرداني كه كلاه ِ سياه ـ وـ آجري بر سرشان مي گذاشتند را دنبال مي كردم. حتا حالا هم، در به يادآوردن ِ تيمي كه ديگر وجود ندارد و بازي هايشان بر روي ِ زمين چمني هم كه ديگر وجود ندارد، مي توانم اسم ِ تقريبا ً همه ي ِ بازيكنان را عين ِ فوت ِ آب بگويم. آلوين دارك،وايتي لاكمن، دان مولر، جاني آنتوني يللي، مانته ايروين، هايت ويلهلم. ولي هيچكس بهتر و بي نقص تر و ستايش برانگيزتر از ويلي مايز نبود. يك ”بگو اي ول پسر“ِ درخشان.
بهار ِ آن سال براي ِ اولين بار به يكي از بازي هاي ِ ليگ ِ بزرگ رفتم. دوستان ِ پدرـ مادرم چند صندلي در لُژ ِ مخصوص ِ ورزشگاه ِ ” پالوگراند“ داشتند و در يكي از شب هاي ِ ماه ِ آپريل،گروهيْ به ديدن ِ ”غول ها“ رفتيم كه با ”دليران ِ ميلواكي“ بازي داشتند.نمي دانم كي بُرد. كوچكترين چيزي از آن بازي را به خاطر نمي آورم، اما به ياد دارم كه پس از پايان ِ بازي،والدينم و دوستانشان همچنان نشسته بودند و حرف مي زدند تا آنكه همه ي ِ تماشگران ِ ديگر رفتند.
آنقدر دير شده بود كه مجبور شديم از ميان ِ زمين ِ بازي گذشته و از خروجي ي ِ وسط خارج شويم كه آخرين دري بود كه هنوز باز بود. بر حسب اتفاق آن خروجي درست زير ِ رختكن ِبازيكنان بود.
همين كه به ديوار نزديك مي شديم، چشمم به ويلي مايز افتاد. شكي نبود كه خودش است، ويلي مايز، جخ بعد ِ تعويض ِ گرمكن و در لباس ِ شخصي، كمتر از ده قدمي ي ِ من ايستاده بود. مسير ِ گام هايم را به طرفش تغيير دادم و بعد هر چه جرأت داشتم را جمع كردم تا كلمه اي از دهانم پرتاب كنم: ”آقاي ِ مايز؟“ گفتم ”ميشه لطفا ً امضاتون رو داشته باشم؟“
او دست ِ بالا بيست و چهار سالش بود ولي من به خودم جرأت نمي دادم كه به اسم ِ كوچك صدايش كنم.
جوابش به سوآلم مختصر ولي دوستانه بود: ”حتما ً آق پسر، حتما ً “ گفت: ”قلم داري؟" سرشار از زنده گي، به ياد مي آورم، آنقدر سرشار از انرژي ي ِ جواني بود كه ضمن ِ اين كه حرف مي زد همين طور مدام ورجه وورجه مي خورد.
من قلمي به همراه نداشتم. بنابراين از پدرم خواستم كه قلمش را به من امانت بدهد. او هم نداشت. نه حتا مادرم. و بر حسب ِ اتفاق هيچكدام از بزرگترها قلمي نداشتند.
ويلي مايز ايستاده بود و در سكوت تماشا مي كرد. وقتي معلوم شد كه هيچكس قلمي براي ِ نوشتن ندارد، ويلي رويش را كرد به من و شانه بالا انداخت: ”شرمنده آق پسر، قلم نه اَرم، نمتونم امضا بدم“. و بعد قدم زنان از زمين ِ بيس بال در دل ِ شب خارج شد.
نمي خواستم گريه كنم. اما اشك ها شروع كردند به سرازير شدن بر روي ِ گونه هايم و من هيچ كاري برای ِ متوقف كردنشان از دستم بر نمي آمد. حتا بدتر، تمام ِ راه را تا منزل گريه كردم. بله، يأس خردم كرده بود ولي در عين ِ حال از خودم هم بدم مي آمد كه چرا نمي توانم اشك هايم را كنترل كنم. طفل كه نبودم؛ هشت سالم بود و از بچه اي به آن بزرگي انتظار نمي رفت كه سر ِ چيزي مانند ِ اين گريه كند. نه تنها امضاي ِ ويلي مايز را نداشتم، بلكه هيچ چيز ِ ديگري هم برايم نمانده بود. زنده گي داشت من را امتحان مي كرد و من از هر جهت خودم را مفلوك احساس مي كردم.
بعد ازآن شب هر جا كه مي روم يك قلم با خودم به همراه مي برم. ديگر عادتم شده كه هرگز خانه ام را ترك نكنم پيش از آنكه مطمئن شوم قلمي در جيب دارم. به اين خاطر نيست كه نقشه ي ِ خاصي برايش داشته باشم ولي مي خواهم كه مهيا و مجهز باشم. من يك بار دستْ خالي گير افتاده بودم و ديگر خيال ندارم بگذارم اين اتفاق دوباره بيفتد.
دست ِ كم، ساليان ِ زنده گي اين را به آموخته كه: اگر قلمي در جيبت باشد، اين امكان ِ مغتنم وجود دارد كه روزي احساس كني وسوسه شده اي كه استفاده اش كني.
و چنان كه دوست دارم به بچه هايم بگويم، اين طور بود كه من نويسنده شدم.

1995

ترجمه شده از قصل ِ سوم ِ کتاب ِ:
The Red Notebook

Labels: , ,

Monday, April 07, 2003

پدرخوانده

گفته بود: "نه!". ولی محبوبه اصرار کرده بود: "ببين چه نازه" و طوری نگاه کرده بود که نه گفتن سخت تر از هميشه شده بود. "بعدش هم شما از کی سنتی شدی آقای ِ روشنفکر ِ سابق که حالا دلت پسر خواسته؟"
کاش سنتی بود. کاش شده بود. کاش ... مدير ِ پرورشگاه هم با اين نظر موافق بود که مراقبت از دختر سخت تر است. محبوبه گفت: "حاج آقا هر پسری نگاه ِ بد بندازه به دخترمون، خودمون شيکمشو سفره می کنيم؛ اصلا ً می کشيمش" و غش غش خنديده بود
و حالا حتما ً دارد جايی هق هق گريه می کند. "می کشمش".
گفته بود: "نه!". ولی نه، محبوبه دست بردار نبود. نفهميد. در تمام ِ اين پانزده سال نتوانست بفهمد. نخواست که بفهمد. و حالا فهميده است. چه فهميدنی! کاش اصلا ً نفهميده بود حالا؛ حالا که ديگر کار از کار گذشته.
گلناز بدجوری ترسيده. انگار تازه کم کم دارد می فهمد که چه کرده است؛ چه کرده اند.
"بابا حالا فکر می کنی مامان کجاست؟"
"به من نگو بابا!"
گلناز هم می زند زير ِ گريه. همه گريه می کنند. کاش او هم می توانست. کاش همان پانزده سال پيش گريه کرده بود. کاش با گريه گفته بود که چرا "نه". شايد گريه کمک اش می کرد تا توضيح بدهد. گريه هميشه کمکی ست برای ِ
حرف زدن، برای ِ فهماندن، برای ِ اقناع. همان طور که محبوبه گريه کنان قانع اش کرده بود تا گلناز زا بياورند خانه؛ که بپذيردش؛ که دخترشان شود. نه "سوگلی ی ِ رختخواب ِ تو حيوون ِ حشری ی ِ کثافت" که محبوبه گفت و رفت.
و حالا محمود هم گريه می کند. ولی چه فايده. ديگر کار از کار گذشته. حالا حتا گريه هم ديگر کمک نمی کند. کاش خدا گريه را نيافريده بود. کاش خدا هيچ چيز را نيافريده بود.

April 6, 2003
Ejby
Vahid©2003

An English Translation of this short story can be find here.

Labels: